تبليغاتX
معماری & شعر & عکس
معمار&عکس و شعر عاشقانه

دوس دارم مثل یه کفش باشم واست

هرجا میری همراهت بیام

نذارم آسیب ببینی آخه کفشا

پاهای صاحباشونو دوس دارن,

نکنه پا به سنگی بخوره

یا خاری چیزی پارو زخمی کنه

ولی کفش بودن در برابر تو به این بزرگی,

کوچیکه اونوقت به چشم تو نمیام

هرچند مهم اینه نذارم آسیب ببینیو

مواظبت باشم ولی من حسودم

دوس دارم منو ببینی چلو چشت باشم.

پس چترت میشم,چتر بودن خوبه,

نمیذارم بارون بهت بخوره خیس بشی

اونوقت زمانی قطره های بارون دونه دونه

بزرگو کوچیک,تندوآروم به من میخوره

صداشنونو میشنوی,میشنوی؟

آره میدونم میشنوی,شایدم حواست

جای دیگه باشه نمیدونم یا وقتی

برف سردو سفید رو من میشینه سرماش

منو به لرزه در میاره شایدم دستای

تو باشه که از سرما داره میلرزه,

اینم نمیدونم.ولی..ولی وقتی

بارون نمیاد,برف نمیاد,اونوقت چکار کنم؟

اونوقت جدا میشیم؟

میتونم سایه باشم واست,

ولی نه من اونقد بزرگ نیستم که

بتونم واست سایت باشم,من سایه ای ندارم.

پس چکار کنم که با تو باشم؟

میتونم تنه درخت باشم؟

آره خوبه!تکیه گاهت بشم به من

تکیه بدی حرف بزنی,دلتنگی هاتو

بگی میتونی گریه کنی قول میدم

به کسی نگم چی گفتی.

شایدم گاهی که از همه خسته شدی

منو تبر بزنی رو تنم خط بکشی شاید

بتونم آرومت کنم,نه نه  نگران من نباش تحمل میکنم.

ولی منو هیچوقت نسوزون اونوقت

از بین میرم اونوقت کنارت نیستم

این خیلی سخته واسم نمیتونم تحملش کنم......


وحید

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 23:31  توسط وحید  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 14:57  توسط وحید  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 18:57  توسط وحید  | 

نامه عمر به یزگرد:

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم

مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی.

تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی

ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند

و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی

را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی،

به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده.

ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم،

او که خدای راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود

فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند،

بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر.

به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.

با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را

برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را

می خواهی برای عجم ها

( لقبی که عربها به پارسیان می دادند به معنی کودن و لال)

انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب


نامه یزگرد به عمر:

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار،

شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و

نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس،

یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان

( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری )

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه

راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر،

بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که

ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای

عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش

تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست

و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و

انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.

مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا

را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است

که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار

به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران،

سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.

زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان

می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را

در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند

سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.

شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های

خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را

گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید،

به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید،

به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید،

زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید.

قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام

این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم.

حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه

می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟

تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم،

ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را

در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای

خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را

ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود.

این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و

این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.

خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است

که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید.

اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم،

ما به همنوع کمک می کنیم ،

ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم،

ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم،

ما هزاران سال است که فرهنگ پیش رفته خود را

با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ،

در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید،

مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی

به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید،

شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید.

چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟

آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟

یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟

شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری

و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید.

شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت

متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید.

ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم،

تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت

چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟

چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای

که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟

چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون

می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان

ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما

مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله

پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند

ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند

چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.

من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به

همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید

در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان

جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند،

به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار

خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.

من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های

دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ،

در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.

این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند،

زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند

و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند.

نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند،

به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.

آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند،

انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی،

عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت

بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای

جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.

من از تو می خواهم که با الله اکبرت

در همان بیابانهای عربستان بمانی و به

شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ،

بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 22:41  توسط وحید  | 
دکتر علی شريعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است.

تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي‌شوند.

بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.



٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را

به ازای چيزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار.

هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌‌شان يکی است.


 

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند

و در نبودنشان هم تاثيرشان را می‌گذارند.

کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند.

دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.



٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم.

اما وقتی که از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم،

باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند.

ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان.

اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند.

اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه

در حضور آنان مست می‌شويم و درست در زماني که می‌روند يادمان

می‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها

در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

*

*

چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است

و آنها ،در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!

نمی دانم ،مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن... دکتر شریعتی


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 13:47  توسط وحید  | 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

 ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

 مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

 و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است

 و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

 در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

 او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

 او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

 او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

 او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

 پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

 چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

 زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

 گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

 سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده

و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...


و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 13:43  توسط وحید  | 
دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

  دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

  این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

  باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا،

از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!


 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده،

کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای

و روی هم تلنبار شده‌اند!


 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.!

صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…


 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

 توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت

اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند


 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود

اگر استدلالی کرد که تکانت داد


 در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات

انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد


 برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی

برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی!

یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟


 بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند

به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!


 سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

 اما بگذار به سن تو برسند!

 بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت

حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند


 غریب است دوست داشتن.

 و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

 و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

 به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر

، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.


 تقصیر از ما نیست؛

 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 13:40  توسط وحید  | 
اتاق غریب بود

تنها یک شمع بود

اتاق خالی دنیای من

فرا تر از هر گونه نیستی و تنهایی بود

رنگ دیوار های بی نظیرش

رنگ سیاهی بود

نور هم اگر بر آن می تابید

تباهی بود

سقف اندوهگینش

که مرا در حسرت فرو ریختنش می نگاشت

آسمان بود

دیوار ,این پرده ی رو به بیکران

گذرگاه باد های هراسان بود

اتاق سرد بود ,تنها یک شمع بود...

صاحب این خانه ی ویرانه , جز جنازه نبود

همه کس بود , اما هیچ کس نبود

خورشید نبود, ماهی نبود

آنچه بود تنها , باد...باد...باد... بود

یک روشنایی تشنه و بی انتهای امید ,

آفتاب خسته و بی انتها تا افق ,

یک شمع پیر و نیمه جان بود ,

که در این روزگار به نفرین مرده ,

جان آن شمع را هم آخر باد گرفت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 21:2  توسط وحید  | 
چیست فرق آدمی با جانور؟

تا که می نازد به خود از آن بشر

آدمی را گر نبود این امتیاز

بود بیش از جانور غرق نیاز

هست این نیروی ممتاز بشر

عقل دور اندیش و آینده نگر

در شگفتم من چرا این برتری

گشته در او مایه ی وحشیگری؟

در طبیعت بی گمان هر جانور

هست در هنگام سیری بی خطر

من نمی دانم چرا نوع بشر

وقت سیری می شود خونخوار تر

در میان جنگل دو رو دراز

هیچ حیوان دیده ای همجنس باز؟

هیچ شیری دیده ای در بیشه زار

جمع شیران را کشد بالای دار؟

هیچ گرگی بوده کز بهر مقام

گرگ هارا کرده باشد قتل عام؟

هیچ ماری دیده ای با زهر خود

کشته ها برپا کند در شهر خود؟

هیچ میمون ساخته بمب اتم

تا که هستی را کند از صحنه گم؟

دیده ای هرگز الاغی بار بر

مین گذارد کار زیر پای خر؟

هیچ اسبی دیده ای غیبت کند؟

یا به اسب دیگری تهمت زند؟

هیچ خرسی آتش افروزی کند؟

یا گرازی خانمان سوزی کند؟

هیچ گاوی دیده ای کز اعتیاد

داده گاو و گاو داری را به باد؟

پس چرا انسان با عقل و خرد

آبروی دام و دد را می برد؟

پس بود دیوانه بی آزار تر

زانکه محروم است از عقل بشر

مولوی استاد حکمت در جهان

کرده بس این نکته را شیرین بیان

آزمودم عقل دوراندیش را

بعد از این دیوانه سازم خویش را

زین سبب آن کس که می نوشد شراب

تاشود لا یعقل و مست و خراب

چون شود از عقل و حیلت بی خبر

پس شرف دارد به شیخ حیله گر

دکلمه میترا روحانی و یاس
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 11:50  توسط وحید  | 
دنیا را بد ساخته اند...

کسی را که دوست داری ، تورا دوست نمیدارد...

کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری...

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد..

به رسم و آئین زندگی هرگز به هم نمیرسند..

و این رنج است...           

"دکتر علی شریعتی"

*

صدايت ميكنم هر شب، تو هم امشب صدايم كن

تو مغروري ،غرورت را فقط يك شب فدايم كن...!

*

کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است!!

   "دکتر علی شریعتی"


عشق خطای فاحش فرد در تمایز یک معمولی

از بقیه آدمهای معمولی است.  

   "گبرنارد شاو"


مصیبتی از این بزرگتر چه باشد؟ که جاهلی مرا بستاید و کار من او را پسندیده آید!

ندانم که چه کار جاهلانه ای کرده ام که او را خوش آمده است!!!

*

عاشق هر که هستید ، با وفاداری به او عشق بورزید. 

    "باربارا دی آنجلیس"


اگر کسی را دوست داری به او بگو ،

زیرا قلبها معمولا با کلماتی که نا گفته می مانند ، میشکنند.

   "جرج آلن"


برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه ،

قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم میتواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند.

    "دکتر علی شریعتی"


آدم ها در دو حالت همدیگرو ترک میکنند: اول اینکه احساس کنند کسی دوستشون نداره .

و دوم اینکه احساس کنند یکی خیلی دوسشون داره ...  

"ویکتورهوگو"


طوری نیست اگه آدم واسه کسی که دوسش داره غرورشو از دست بده...!

ولی فاجعه است گه به خاطر غرورش کسیو که دوست داره از دست بده!!!

"شکسپیر"


داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است،ولي نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است!  

  "شكسپير"


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 20:22  توسط وحید  |